تمام هفته منتظر بودم که ببینم هاله اسکندری ، کیان تاج بخش و رامین جهانبگلو را وادار به چه اعترافی کرده اند . صدا و سیما طوری برنامه" به اسم دموکراسی" را تبلیغ می کرد که همه فکر کردند ،دوباره "هویت" ساخته است . انتظار داشتم مثل سال های قبل اعترافاتی صریح درباره جاسوسی و مزدور آمریکا بودن برای سرنگونی نظام را بشنوم . اعترافاتی درباره فساد اخلاقی و بی بند و باری .
اما اعترافات پخش شده چیزی نبود جز یک بیوگرافی ساده . بدترین قسمتش این بود که هاله اسفندیاری برای فرح کار می کرده . یا اینکه پدر کیان تاج بخش تو روابط عمومی بنیاد فرح بوده . بقیه صحبت ها هم پیرامون برگزاری سمینارهای بین المللی در مورد مسائل خاورمیانه و با بودجه کنگره آمریکا بود و نهایتش هم این بود که از اسرائیل هم شرکت کننده داشتند . خب که چی ؟ شاید فردا چیز بهتری برای رو کردن داشته باشند .
اما کاملاً پیدا بود که می خواستند از تکنیک تبلیغاتی پخش همزمان استفاده کنند و با کات کردن مداوم صحبت های آنها به فیلم مستندی درباره انقلاب های مخملی ـ فیلمی که کاملاً مشخص بود ساخت ایران نیست و یک شبکه اروپایی مثلاً فرانسوی تهیه کرده است ـ به بیننده القا کنند که ادین سه نفر دارند به نقش خود در برنامه ریزی انقلاب مخملی در ایران اعتراف می کنند. ولی فکر نمی کنم غیر از خودشان کسی گول این ترفند ناشیانه را خورده باشد . در تفسیر خبر که کمی بعد از این برنامه پخش شد ، کارشناسان محترم سعی کردند ، نتایج اخلاقی این اعترافات را به ملت گوشزد کنند . بهشتی پور رسماً گفت که ما باید هوشیار باشیم و گول این شعارهای به ظاهر دومکراتیک را نخوریم . حسینی هم گفت ما خودمان بزرگترین انقلاب مخملی قرن را داشته ایم و توانسته ایم با تحرکاتی که به منظور انقلاب مخملی در چند سال اخیر صورت گرفته مبارزه کنیم. خوب دوستان خسته نباشند.
اما آنچه که مرا واقعاً نگران کرد ، تاکید زیاد این فیلم مستند بر نقش دانشجویان در انقلاب های مخملی و حتی اشاره هاله اسفندیاری به 18 تیر ، علی افشاری و فعالین زنان بود . این یعنی قرار است چه بلایی سر دانشجویان و زنان بیاورند؟ یعنی می خواهند فضا را برای صدور احکام سنگین برای دانشجویان و یا حتی اعترافات تلویزیونی آنها آماده کنند؟ من واقعاً برای بیست و چند دانشجوی زندانی نگرانم . شاید به این زودی ها دوستانمان را نبینیم .
یاد روز تولد خودم می افتم که سه سال پیاپی است در میان دغدغه های 8 مارسی گم می شود: تجمع ، سمینار ، سخنرانی . امسال 22 ساله می شدم . قرار بود در 209 تولدم را جشن بگیریم. به انفرادی های یند عمومی نسوان که رفتیم ، صبح 16 اسفند ، آسیه از سلول کناری داد زد : زینب جون تولدت مبارک . همان روز ما آزاد شدیم . فردا 17 اسفند – 8 مارس – بیشتر آن جمع 33 نفره آزاد بودند، اما مثل دو سال گذشته به تنها چیزی که فکر نمی کردم ، سال روز تولدم بود. همه فکرم پیش تجمع نصفه و نیمه ای بود که برگزار شد ،بچه هایی که بازداشت شدند و زنانی که از بین جمع 33 نفره مان هنوز در انفرادی به سر می بردند و برنامه ادوار که با همه تلخی اش شیرین بود . مثل 2 سال گذشته در کنار خانواده ام نبودم . اما آنها زنگ می زدند و تبریک می گفتند . دوستانمان در ادوار نیز به ما گل های سرخ و مریم هدیه می دادند و روز زن را تبریک می گفتند. جشن تولد قشنگی بود. اما حالا ادوار پلمپ شده و بیست و چند دانشجوی زندانی در اوین داریم .
امیر را خیلی کم می شناسم . نمی دانم چند ساله می شود . لابد بیست و چندساله، کمی بزرگ تر یا شاید کوچک تر از من. لابد در میان 11 اتهامی که دارند به او تفهیم ! می کنند ، حوصله فکر کردن به این موضوع را ندارد . اما مادر و پدرش حتماً فکر می کنند به بیست و چند سال پیش ، به ساعت و دقیقه ای که امیر به دنیا آمد.
هر چه موارد اتهامی سال های اخیر را زیر و رو می کنیم ، 11 تا نمی شود : اقدام علیه امنیت ملی ، اخلال در نظم عمومی ، تبلیغ علیه نظام ، توهین به مقدسات اسلامی ، نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی ، عضویت در گروهای غیر قانونی . حتی اگر موارد کاملاً بی ربطی مثل جاسوسی افشای اطلاعات محرمانه و ... را هم اضافه کنیم ، 11 تا نمی شود. لابد اتهامات جدیدی کشف یا حتی اختراع کرده اند .
شاید مرد فمنیست بودن ،بزرگترین گناه امیر باشد . وضعیتی که از دید آقایان انقدر پارادوکسیکال است که قادر به هضم آن نیستند . دلم می خواهد 8 مارس ها را جشن بگیریم. حالا سال بعد نشد ، ده سال دیگر و در روز تولدمان فرصت داشته باشیم که نگاهی بیندازیم به عقب و فکر کنیم به تلاش هر روزه مان برای رهایی و دستاوردهای کوچک اما گرانبهایی که امیدوارم به دست آورده باشیم .
با بچه های کمیسیون زنان جمع شده ایم که مثلاً بیانیه بنویسیم . جمله های تندی پیشنهاد می دهیم که منتشر شدنشان در ذهن خودمان هم نمی گنجد. با این حال به پیشنهادهای یکدیگر پرو بال می دهیم. می گویم : "اگر بهاره اینجا بود ، نمی ذاشت یه همچین چیزهایی بنویسیم. "
یکی از پسرها می گوید : "بهاره نیس ، نمایندش که هس" و می خندد.
من :" ولی حالا می تونیم هر چی می خوایم بنویسیم . چون حالا که نه بهاره هس ونه تحکیم ، مسئولیت هر چیزی که بنویسیم فقط با خودمونه . "
یکی از بچه ها با لبخندی موذی پیشنهاد می دهد : "خب می تونیم این ها را به اسم بهاره منتشر کنیم ."
یکی از دختر ها می گوید :"آره می نویسیم که بهاره قبل از تحصن این بیانیه رو به ما داده بود."
از پیشنهادشان استقبال می کنم:" تاریخم می زنیم ، شامگاه 17 تیر 1386 "
همان که پیشنهاد را مطرح کرده بود :"نه چرا 17 تیر ، دقایقی پیش از 6 بامداد 18 تیر"
اما همه این شوخی ها و خنده ها قدرت ندارند که به جمع کوچک ما کمک کنند ، تا فراموش کنیم که بهاره تک و تنها جایی میان آن دیوارهای سبز ، روی آن موکت خاکستری نشسته و کسی نیست که با سرود او هم آوا شود ، کسی نیست که ضربات مشتش را از پشت دیوار سلول کناری پاسخ دهد . لابد الان بهاره دارد توضیح می دهد که تجمع بدون حمل سلاح و به شرط آنکه مخل به مبانی اسلا م نباشد ، آزاد است و بازجو هم پاسخ می دهد : "اه ، شما هم یاد گرفتید . اصل 27 ، اصل 27 ، این رو خودم بلدم " و ما هم در این بیانیه لعنتی مثل همیشه ، همین چیزهایی را که در کتاب های حقوق نوشته اند ، تکرار می کنیم . چون سلاح دیگری برای دفاع از خودمان و دوستانمان نداریم.
کاش بهاره اینجا بود و در میان همین مسخره بازی های معمول ،حرف های همیشگی را می زدیم . کاش بهاره اینجا بود و نمی گذاشت هیچ حرف تندی در بیانیه بچپانیم . کاش بهاره اینجا بود و لازم نبود که کمیسیون زنان تحکیم برای بازداشت دبیرش بیانیه صادر کند.
18 تیر امسال آنقدرها هم مثل امسال نبود . صبح با تلفن یکی از دوستان خبرنگارم بیدار شدم که می خواست بداند بچه های تحکیم را گرفته اند یا نه ؟ موبایل محمد هاشمی را که مجتبی بیات جواب می دهد ، مطمئن می شوم که همه اعضای شورای مرکزی تحکیم بازداشت شده اند . حمله به ادوار آن هم با شلیک تیر هوایی آب پاکی رو را روی دست همه ریخت . پلمپ شدن ادوار دیگر جایی را برای جمع شدن باقی نگذاشته ، البته با دستگیری همه اعضای شورای مرکزی تحکیم و بیشتر اعضای ادوار هم دیگر کسی باقی نمانده که بخواهد کاری بکند. آقایان دیگر یاد گرفته اند : برخورد با دانشجویان را طرح مبارزه با مواد مخدر معرفی می کنند و برخورد با زنان را هم مبارزه با بد حجابی.
از سردر دانشگاه تهران با شال قرمز و مانتوی کوتاه وارد می شوم. نگهبانان از کسی کارت نمی خواهند به قدری خیالشان از بابت همه چیز راحت است که باغبان مشغول گلکاری باقچه های جلوی سردرند.
تجمع پراکنده نیروهای انتظامی و لباس شخصی هم زیاد به طول نمی انجامد و خیلی زود جای خود را به گشت های ارشادی می دهد که مامورین اش برخلاف معمول کاموندو اند و به جای یک طرف میدان، هر سه طرف ایستاده اند و لزومی هم نمی بینند که به دخترها یا پسرها گیر بدهند . آخر امروز یک طرح ویژه اجرا می شود.
در پیاده روی میدان صادقیه قدم می زنم . طبق معمول مرد نسبتاً جوانی که به نظر متشخص می آید ، در حالیکه از کنارم می گذرد ، زیر لب چیزی در مورد سینه هایم می گوید و من مثل همیشه فکر می کنم از زیر مانتویی به این گشادی ، سینه هایی به این کوچکی چقدر می توانند جلب توجه کنند.
متلک هم مد دارد . مدتی متلک سینه مد می شود ، مدتی متلک چشم و ابرو . گاهی متلک خشونت بار و گاهی متلک های محبت آمیز. مرده حتی وقت نمی کنند متوجه شوند که تو چند ساله ای چه برسد به آنکه ببینند فیزیک بدنت با مد جدید متلک گفتن تناسب دارد یا نه ؟
چند قدم جلوتر به نرده ها تکیه می دهم تا شادی بتوانم کتابی را که در دستم است توی کیفم جا کنم ، که چشمم به کیوسک پلیس 110 می افتد اما کیوسک خالی است . نفس راحتی می کشم و خوشجالم از اینکه خبری از طرح ارتقای امنیت اجتماعی نیست و لازم نیست از دیدن پلیس، احساس عدم امنیت کنم . اما پلیس آن طرف میدان ، جلوی پاساژ گلدیس انتظارم را می کشد . چشمم به دخترهای داخل مینی بوس که می افتد ، به گوشه ای می خزم و روسری ام را صاف و صوف می کنم . یک پلیس هم آز آن طرف سر می رسد . دختر جوانی به کسی که آن طرف خط است ، توضیح می دهد که موبایلش را جواب نداده چون بازداشت بوده است. راهم را کج می کنم و میدان را دور می زنم . وقتی به جای امنی آن طرف خیابان می رسم ، تازه متوجه می شوم که تپش قلب گرفته ام . وسط این همه کار فقط همین را کم داشتم که بازداشت هم بشوم. از وقتی طرح ارتقای امنیت اجتماعی شروع شده ، برای بیرون رفتن از خانه احساس امنیت نمی کنم .
پ. ن : برای آلیه اقدامی هم حکم 3 سال حبس و 20 ضربه شلاق برای شرکت در تجمع 22 خرداد صادر شد . معلوم نیست این حکم های شلاق بر اساس چه ماده قانونی ای صادر می شوند؟
دیروز همه افتادیم به اجتهاد تا کشف کنیم که علت صدور حکم ده ضربه شلاق برای دلارام چیست ؟
شراره لحظه شماری می کرد برای شلاق خوردن . برای آنکه ساعت 7 صبح از بلندگوی زندان اوین اسمش را صدا بزنند و سوار مینی بوسی شود که به ارشاد می رود .
بار اولی که گفت:" به جان بچم" فکر کردم شوخی می کند . آخر او درست هم سن من بود . فکر کردم دختر 22 ساله نمی تواند بچه داشته باشد . اما او از شوهر سابقش یک پسر دو ساله داشت . نمی دانم بچه با کی زندگی می کرد . اما شراره قبل از آنکه زندانی شود , تنها زندگی می کرد . روزها روسپی گری می کرد و شبها به پانسیونی می رفت که از نظر دختر فراری های زندان جای قابل تحملی نبود . آنها می خواستند آزاد باشند . اما شراره ترجیح می داد جایی را برای خوابیدن داشته باشد . بار اولی بود که به جرم رابطه نامشروع دستگیر شده بود. اما روناک برای چهارمین بار ظرف یک سال و نیم گذشته بازداشت شده یود. او از خانه شان در اصفهان فرار کرده بود تا ناپدری اش دیگر نتواند به او تجاوز کند . اما حالا زخم روی پایش را نشان می داد و تعریف می کرد که چگونه چهار پسر در اتوبان کرج به قوا خودش "خفتش" کرده بودند. روناک می گفت :"شلاق تعزیری که درد نداره " او سه بار شلاق خورده بود : 40 ضربه , 80 ضربه و 95 ضربه .حالا دلش می خواست دوباره شلاق بخورد تا آزاد شود و برگردد پیش پدر بچه اش . او فکر می کرد .نادر با او ازدواج می کند , اما با گذشت یکماه نادر نه تنها برایش کفالت نگذاشته بود , که حتی پول یا لباس هم نیاورده بود.اما نمی دانست که باید تا به دنیا آمدن جنینی که دوماه بیشتر نداشت صبر کند.
صبح روزی که شراره و سه دختر دیگر را برای شلاق خوردن به ارشاد بردند , مژگان تنها دختری بود که مادرش انتظارش را می کشید , گریه می کرد و برایش آبمیوه می خرید . مژگان در حالیکه دستش را روی قلبش گرفته بود و گریه می کرد می گفت :" بچه ها گفتن اگه به قاضی بگی ناراحتی قلبی داری حکم شلاق نمی ده .اما گفتم شلاق بخورم زودتر آزاد بشم."نمی دانم چرا مژگان را گرفته بودند , شاید به اتهام رابطه یا شاید هم مثل زهرا به اتهام بدحجابی .
وقتی زندانیان شلاق خورده را از ارشاد برمی گرداندند , همه دوست داشتند جای آنها باشند . آخر قاضی حکم داده بود : شلاق آزاد. آنها شلاقشان را خورده بودند و همان روز بعد از ظهر آزاد شدند. بعضی ها تحویل خانواده بودند, بعضی ها تحویل بهزیستی و بعضی ها تحویل خیابان !
پ.ن 1 :چند شب پیش بعد از سال ها دوباره جاده فلینی رو دیدم . دختره عجیب شبیه یکی از بچه ها ی زندان بود که بهش می گفتن جاسوئیچی , بعضی ها هم می گفتن فنچ . مامانش تو زندان رجایی شهر بود و باباش هم مریض. گفتم که بدی عمومی اینه که آدم ها و مقعیت ها هر لحظه برات تکرار می شن.
پ.ن2 : از پانسون خصوصی ای که توش زندگی می کردم اومدم بیرون. زندگی گله ایش باعث می شد شبها خواب زندان رو ببینم .
ظاهراً فعالین زن باز هم موفق شدند مانع اجرای حکم سنگسار زن و مرد تاکستانی شوند. اما آن قانون هنوز سرجایش محکم ایستاده. هنوز قاضی ها می توانند حکم سنگسار صادر کنند . حکم هایی که شاید هیچ گاه به گوش ما نرسند. حکم هایی که اجرا می شوند . توحشی که تشریفاتش در قانون پیش بینی شده .
پی گیری خبر حکم این سنگسار فرصتی فراهم کرد که با آيين نامه نحوه اجراي احكام قصاص، رجم، قتل، صلب، اعدام و شلاق آشنا شوم . اینکه جنون متهم مانع اجرای حکم نخواهد شد و اینکه شلاق باید چه قطر و طولی داشته باشد و با چه شدتی بر تن زندانی نواخته شود. آقاین حق دارند ،ما مترقی ترین قوانین را داریم . چراکه ارائه خدمات پزشکی به کسی که بعد از سه روز مصلوب ماندن زنده مانده باشد را بلامانع دانسته و حتی برای زنان تبعیض مثبت هم قائل شده : شلاق زنان باید در حالت نشسته و مردان در حالت خوابیده زده شود. باید در مورد هم سلولی هایم بنویسم . دختران جوانی که از شلاق نمی ترسند.
راستی این آدرس خونه قبلی بود :
http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com
یه کمی طول می کشه که همه وسایلم رو بیارم و بچینم سر جاش. فعلاً همین طور کولی وار زندگی می کنم