چند سال پیش در کتاب بازگشت شریعتی مطلبی خواندم ، که باعث شد من هم مثل نسرین دیگر نتوانم به فرش دستباف ایرانی افتخار کنم .یک زن محقق فرانسوی به شریعتی که راهنمای او در مشهد بود گفته بود قبلاً خیلی دوست داشته یک فرش ایرانی در خانه اش داشته باشد ، ولی حالا دیگر نه .چون می داند که سرخی این فرش ها از زردی گونه های دخترهای فرش باف است و اضافه کرده که این تعبیر خودش نیست بلکه این دقیقاً همان شعری است که زنها موقع بافتن فرش می خوانند و شعری را که در یکی از کاگاهها شنیده بوده و مترجم برایش ترجمه کرده بود ، از دفترچه یادداشتش خوانده بود و شریعتی هم تعجب می کند که چه طور هیچ گاه به این شعرها توجه نکرده است. او این را برای نشان دادن ظرافت های نگاه زنانه مثال می زند . البته کامنت های نسرین خودش به تنهایی ثابت می کند که زنانه دیدن به زن بودن نیست.
بعد از رنسانس مردان اسم هنری را که زنان بیشتر به آن میپرداختند ، گذاشتند صنایع دستی و اسم هنرهایی را که در انحصار خودشان درآورده بودند مثل نقاشی و ... گذاشتند هنرهای زیبا . در این نگاه مردسالارانه ارزش گلدوزی کمتر از نقاشی بود چون صنایع دستی کاربردی بودند.
فرش بی شک هنراست و مثل هر هنر دیگری شایسته ستایش . اما گاهی خلق اثر هنری به قیمت استثمار هنرمند تمام می شود هنرمندانی که از ثمره کار شبانه روزیشان بهره ای نمی برند. هنرمندانی که در محیط هایی بسیار آلوده کار می کنند . کودکی هایی که به تاراج می روند ، بچه هایی که سقط می شوند و چشم هایی که بینایی شان را بر سر این دستبافته ها می گذارند .تا ما بنشینیم پشت کامپیوتر و به مرز پرگهرمان به شیوه فروغ فرخزاد افتخار کنیم . یکی از دوستانم که با طرح ملی مطالعه صنعت فرش همکاری می کرد ، می گفت :اکثر کارگاههای قالی بافی استان خراسان به خصوص کارگاههای روستایی در محیطهای کم نور و نموری است که گاهی حتی پرندگان خانگی مثل مرغ یا کبوتر را هم در همان جا نگه می دارند.
فرش ایرانی با شکستن مداوم رکود برزگترین فرش ها حفظ نمی شود. اگر به ماندگاری فرش ایرانی علاقه مندیم ، باید به فرشباف ها توجه کنیم . به بهبود شرایط کارشان ، به تامین حداقل های زندگی شان
پ. ن : ده ساله که بودم یک کتاب شعر هدیه گرفتم . کتاب پر بود از شعرهای شاد برای کودکان . اما من عاشق شعر گل های قالی بودم:
رعنا جان دوباره می آیی
پای دار می روی تنهایی
با دفتین بر خامه می کوبی
قالی را می بافی به خوبی
لچکها ترنجها زیبایند
ترمه ها اینجایند ، آنجایند
در سینه یک دنیا گل داری
گلها را بر قالی می کاری
آوازت می پیچد در خانه
دل تو می گیرد بهانه
دستانت می دانم خسته اند
چشمانت می دانم بسته اند
می بافی قالی را در پایان
قالی نیست مال تو رعنا جان