شنبه هفده شهریور ماه ، قطاری که نه و سی و پنج دقیقه از ایستگاه گلشهر ، راه افتاده بود با هجده دقیقه تاخیر به جای ساعت ده و رب ، ده و سی و سه دقیقه به ایستگاه صادقیه رسید . در نگاه اول شاید این موضوع پیش پا افتاده به نظر آید . حتی برای منی که مسافر این مترو بودم . از آن بی نظمی های همیشگی که آنقدر به وجودشان عادت کرده ایم که اگر روزی همه چیز سر جای خودش باشد ، به دنبال دلیل آن می گردیم . اما ماجرا وقتی اهمیت می یابد که بدانیم آخرین متروی داخل شهری سه دقیقه پیش یعنی ده و نیم حرکت کرده بود. با شنیدن این خبر روی سکو خشکم می زند ، چه طور باید به خانه برگردم . در حالیکه در میان پچ پچ های جمعیت فکر می کنم باید چند مترو سوار شوم تا به خانه ام در حوالی متروی نواب برسم ، سیل جمعیتی که از پله ها به پایین سرازیر می شو د توجهم را جلب می کند. مردم خمشگین و سرگردان از سوی به سوی دیگر می روند تا اتاق رئیس ایستگاه صادقیه را پیدا کنند .
اتاق را در راهروی سمت راست پیدا می کنیم . کمی آن طرف تر از پلیس مترو . اما در قفل است و کسی هم اینجا نیست . با سر و صدای تجمع کنندگان ، چند تن از کارمندان از اتاق های خود بیرون می آیند و البته پلیس هم از پشت سر، سر می رسد. موبایل ها بالا می آیند برای عکس گرفتن . جوان تر ها حتی به چنین موقعیتی نیز، به دیده تمسخر نگاه می کنند . کسی داد می زند مرگ بر آمریکا و دوستانش می خندند . جوانی که کنارم ایستاده پیشنهاد می دهد: "فیلم بگیرین ، بولوتوس کنین" اما دوستش می پرسد :" خب مثلاً که چی بشه "
ماموری که در آستانه در اتاقش ایستاده می گوید هیچ کاره است و نمی تواند کاری برایمان بکند. سراغ رئیس اش را که می گیریم ، پاسخ می دهد : " خب معلومه ساعت ده – یازده شب رفته خونه اش بخوابه دیگه . می خواین آدرسش رو بدم برید در خونه اش ؟"
"یعنی هیچ کس اینجا نیست که به ما پاسخگو باشه ؟" این را یکی از مسافرین می پرسد ، اما جوابی نمی شنود. مرد دیگری ادامه می دهد :"بنزین که نمی دین سوار ماشین های خودمون بشیم . هی می گید وسیله نقلیه عمومی ، وسیله نقلیه عمومی . خب وسیله نقلیه عمومی تون رو هم دیدیم ." جوانی داد می زند : " ادیسون قهر کرده بود که چراغ هاتون هی خاموش می شد و مترو وای می ستاد ؟ " از آن طرف جمعیت کسی می گوید :"نه نفتش تموم شده بود."مامور مترو جواب می دهد :" خب ما هم مثل شما وسیله نداریم با همین مترو رفت و آمد می کنیم . این تاخیر ها همیشه هست . یه بار مترو نیم ساعت بین ایستگاهها وایساده بود. من خودم اون موقع تو مترو بودم. "
سر و صدا ها که بالا می گیرد ، مامور دیگری می گوید : " صبر کنین بیسیم بزنم بپرسم باید چه کار کنیم . آخه ما که کاره ای نیستیم . " صبر می کنیم چون چاره ای نداریم . جوانی که گرسنه است پیتزا می خواهد ، دیگری هم پیشنهاد می دهد که برای همه آژانس بگیرند. مردی که جلوتر ایستاده اما می گوید :" ما هیچ چیز نمی خوایم فقط یه مترو بدید ما بریم خونه "
مامور مترو می گوید :"یازده و رب یه مترو هست برای کارکنان مترو . اگه اجازه ! بدن می تونین با اون برین . " داد مسافرین بلند می شود:
ـ "حالا کو تا یازده و رب. "
ـ" آقا رو ،من باید پنج صبح دوباره برگردم کرج "
مسافری که فقط یه مترو می خواست که با آن به خانه برگردد ، می پرسد :"آن آقای دورغگوی کذابی که می گفت من با مرکز هماهنگ کرده ام قطار ده و نیم را نگه دارند ، کجاست ؟ متروی ما ده و سی و سه دقیقه رسید ، چرا قطار را نگه نداشتن؟"
یکی از کارمندان مترو جواب می دهد:" آن آقایی که تو مترو بیسیم داره حراسته نمی تونه به مترو بگه وایسا یا برو . قطار ویژه هم نداره که برای شما بفرسته." کارمندان مترو مدعی اند که همکارشان به آنها چیزی در مورد قولی که به مردم داده نگفته است . هر چند دقایقی بعد می گویند که او ده و بیست و پنج دقیقه با آنها تماس گرفته است . "یعنی پنج دقیقه وقت داشتن که قطار داخل شهری را تارسیدن متروی کرج نگه دارند ، اما این کار را نکردن . " این حرفی است که بین دوتن از مسافرین رد و بدل می شود.
بالاخره از بلند گو اعلام می کنند که به سکو ها برگردیم تا سوار قطار فوق العاده ساعت یازده شویم .از پله که بالا می رویم ، مرد جوانی که مرا در حال نت برداشتن روی کاغذهای روزنامه دیده است می پرسد :"گزارش خبری می نویسی " وقتی با جواب مثبت من روبرو می شود ، ادامه می دهد :" باید با آب و تاب بنویسیش و دراماتیکش کنی " اما می گویم به نظر من بیشتر تراژیک است، و دو می خندیم .
کسی باور نمی کند که واقعاً به خواسته ما توجه کرده باشند زن جوانی که کنارم روی سکو ایستاده است تعریف می کند که قرار بوده ساعت ده و نیم شوهرش را اینجا ببیند و با هم به ایستگاه حر بروند. حالا مجبور شده بود از مامورین بخواهد که تاخیر قطار را در ایستگاه حر، به شوهرش اطلاع دهند تا همان جا منتظرش بماند. . مردم معتقدند لابد باید تا همان یازده و رب صبر کنیم و سوار قطار پرسنل شویم. اما در کمال ناباوری ساعت یازده مترو جلوی پاهایمان ترمز می کند . ما موفق شده بودیم . قضیه آنقدر ها هم تراژیک نیست .
بلند گوی مترو اعلام می کند که این قطار ویژه فقط به ایستگاههای خط دو سرویس دهی خواهد کرد و در ایستگاه امام خمینی قطار جهت ایستگاه میرداماد یا حرم مطهر موجود نمی باشد .یکی از مسافرین می گوید:" خب پس لابد باید خط یک رو پیاده بریم. " داخل مترو وقتی گفتم که برق واگن ما و واگن کناری قطع بود و مامور مترو مجبور شده ما را به واگن دیگری ببرد .یکی از مسافرین تعریف کرد که چگونه در هر ایستگاه مامورین مترو در را با پیچ گوشتی باز می کردند.
در طول تمام مدت این ماجراها به بازداشت خودم در مترو فکر می کردم و توقف ده دقیقه ای مترو در ایستگاه چیتگر ـ البته در ساعت نه شب ـتوقفی که می گفتند همه مملکت را به هم ریخته است .یکی از کارکنان روابط عمومی مترو بعدها به من گفته بود تاخیرهای چند دقیقه ای مترو ره هم به وزارت کشور اطلاع می دهند .
ایستگاه نواب پیاده می شوم . از جلوی مغازه دارانی که کره کره هایشان را پایین می کشند ، از لابه لای ماشین های حمل زباله و لات ها و معتادهای خیابان دامپزشکی رد می شوم . ساعت یازده و نیم که وارد کوچه مان می شوم همسایه ها همه خوابند.
تظاهر کنندگان مخالف اعدامی که مقابل زندان پلاکارد به دست شعار می دهند ، تجمع کنندگان خاموش مقابل اوین را جلوی چشمم می آورد و خانواده باقی را که احضار شده اند به جرم دفاع از حق حیات انسانها .
به خالکوبی های روی تن شومپن خیره می شوم و به یاد آسیتن هایی می افتم که در آخرین دقایق عمر انسان ها مقابل دوربین های صدا و سیما بالا زده میشدند ، تا گواهی باشند بر وحشی بودن افرادی موسوم به اراذل و اوباش .آدم هایی که گله ای به دارآویخته می شدند و مرتب گفته می شد که جرم آنها تجاوز به نوامیس، قتل و آدم ربایی است اما وقتی جرم یک یک آنها توضیح داده می شد ، معلوم می شد که برخی فقط قاچاقچی مواد مخدرند .
به نگاههای آن دخترک خرد سال فکر می کنم در آن مراسم اعدام در ملاء عام و به جرثقیل و تصویر دوازه نفری که آویزان از طناب های آبی دار، ساعت 9 شب در لابه لای برنامه کوله پشتی نشان داده می شوند ، تا آن دخترک , تنها کودکی نباشد که از پدر و مادرش می پرسد چرا این آدم ها را می کشند.
به خون های پاشیده شده روی سنگ های آقچه کند فکر می کنم . به بند بند قانون مجازات اسلامی. به جزئیات شلاق ، قطع عضو ،مصلوب کردن ، سنگسار . به تبصره ای که می گوید : اگر پس ازسه روز مصلوب شدن محکوم زنده مانده باشد ، اقدامات پزشکی بلامانع است ! به موادی که دمای هوای مکان اجرای حکم و نوع لباس محکوم به شلاق را توضیح می دهند و طول و قطر شلاق را تعیین می کنند.
هنوز فکر می کنم به محکومین به اعدام و سنگساری که در اوین با آنها زندگی کردم .هنوز صدای اشرف کلهر در گوشم است .هنوز نگاههای کبری رحمانپور جلوی چشمم است . هنوز چند روزی بیشتر از سالگرد خاوران نگذشته . هنوز فراموش نکرده ام چهره دخترک هم دانشگاهی ام را که پدر و مادر اعدامی اش را به یاد نمی آورد . هنوز فکر می کنم به تابلوهای دلارا، به دیوارهای بلند اوین و حکم اعدام روزنامه نگاران سنندجی .
همراه بیست زندانی دیگر به سلول انتهای راهرو رفتیم . جایی که باید در فضایی دو در سه ، یک ساعتی را به انتظار مینی بوس می نشستیم. درمیان معتادین خمار در حال ترک ، قاچاقچی های مواد مخدر ، متهمین به رابطه نامشروع ،بدحجابی، شرارت وقتل ، بابک یک ساله تنها چیزی بود که باعث می شد از یاد ببریم ،اینجا زندان است . بابک به جرم داشتن پدر و مادری قاچاقچی اینجا بود و مادرش به جرم آوردن مواد برای شوهر معتادش . جمع خانواده جمع بود، یک خانواد هسته ای کامل : پدر ، مادر ، فرزند. پدر فقط محکوم به پانزده سال حبس بود .اما مادر تازه اگر شانس می آورد، می توانست پس از سی سال آزاد شود . سی و سه گرم کرک خالص می توانست حبس ابد یا حتی اعدام داشته باشد .
مردان را که به سلول کناری آوردند ، گوش من با شنیدن نام شهرام جزایری تیز شد و گوش بابک ومادرش با شنیدن صدای پدر بابک . بابک زد زیر گریه. می خواست هر جوری هست برود پیش پدرش. لابد فکرمی کرد اینجا هم مثل عزاداری ها و یا حتی عروسی های مردانه و زنانه است که اگر گریه کند مادرش او را پیش پدرش بفرستد . عروسکی را که از کلیدهایم آویزان بود ، کندم و به بابک دادم .همه زندانی ها بسیج شده بودند تا شاید بابک را آرام کنند. سرباز وظیفه هم در را باز کرده بود ومستاصل از مادر می خواست که بچه را ساکت کند. مادر که زنی بیست وچند ساله است می گفت مواد را به خاطر شوهرش گردن گرفته . لابد شوهرش را خیلی دوست دارد و من فکر می کردم که وقتی همسرش آزاد شود ، او را طلاق می دهد یا بدون جدا شدن از او زن دوم می گیرد ؟
از سلول که دست بند به دست خارج می شویم ، به صف مینی بوس ها می رسیم . مینی بوس هایی به مقصد دادگاههای خانواده ، جنایی، انقلاب ، ارشاد و ... . آرم دانشگاه فخیمه تهران روی یکی از مینی بوس ها توجهم را به خود جلب می کند یاد سرویس هایی میافتم که همیشه سوارشان می شدیم و فکرمی کنم یعنی قرار است بعد از ظهر دانشجو ها سوار همین مینی بوس ها شوند؟
همراه سه سرباز وظیفه و سه چهار مامور زن سوارمی شویم . مامور زنی که ظاهراً ازهمه بزرگتر است توضیح می دهد که اتهام همه زندانی ها مواد و شرارت است ، اما یک زندانی امنیتی هم داریم واز روی برگه می خواند : "اسمش هم پیغمبرزاده اس . " و می پرسد : " پیغمبرزاده کیه ؟ " همه نگاهها به دنبال من می گردد . اما وقتی پیدایم می کنند انگار ناامید می شوند .ظاهراً زندانی امنیتی باید عجیب و غریب تر از این باشد .نگاههای زندانی ها و مامورین تغییر می کند . همه کنجکاو شده اند که از اتهامم بدانند .
از پنجره به شهر خیره می شوم . نمی دانم چرا هر بار برایم این اندازه سخت است که باور کنم همه چیز سر جای همیشگی اش است و آدم ها دارند زندگی روزمره شان را می کنند. ازخیابان های آشنا رد می شویم . از خیابان هایی که به مکان هایی پر خاطره ختم می شوند. به خیابان معلم که می رسیم به یاد 13 اسفند می افتم و تازه به یادم می آورم که داریم به دادگاه انقلاب می رویم .
در طبقه دوم بابک تنها بچه ای نیست که کنارمادرش بازی می کند . بچه های زیادی درحال رفت و آمدند. بچه هایی با پدرها یا مادرهای متهم . خواهر شوهر یکی اززندانیان ، پسر هشت ماهه اش را آورده ، به امید اینکه قاضی دلش به حال بچه بسوزد و درحکمش تخفیف قائل شود . علی رغم گریه های مادر، بچه نه برای مادرش ذوق زده می شود و نه اصراری برای ماندن در آغوش عمه دارد . آنقدر بی حال و ساکت است که فکر می کنم شاید به او تریاک داده اند. به هر حال مادر، بچه را زیر بغل میزند و همراه سرباز وظیفه دوباره راهی اتاق قاضی می شود.
دیگر ظهر شده .مامور مرد مسنی که از کنارمان می گذرد ، دلش به حال بچه ها می سوزد و تکه ای ازنان بربری اش را با ما قسمت می کند. خوشبختانه همه ما زندانیان که حتی صبحانه هم نخورده ایم ، سهمی از این نان داریم . وقتی به اوین برمی گردم پدرم همراه دوستانم پشت در به انتظار ایستاده است. اما باید به نگاه بسنده کنیم و تا شب صبر کنیم . تا شب که با کوله باری ازتجربیات زنانه بیرون بیایم . تجربیاتی که قرار بود درس عبرتی باشد برای سر به راه شدنم .اما طبق معمول بهانه ای شد برای برداشتن قدم هایی محکم تر .
پنجم شهریور سالگرد کمپین بود . دوست داشتم زودتر از این ها تولد کمپین را تبریک بگویم . انگار همین چند روز پیش بود که خبرش را اینترنت خواندم و حالا اینقدر با همه زندگی ام عجین شده که نمی توانم باور کنم روزی تمام خواهد شد . به قول بچه ها از یک طرف آدم دلش می خواهد کمپین زودتر به خواسته هایش برسد و از طرف دیگر اگر این اتفاق بیفتد دیگر بهانه ای برای آشنا شدن با غریبه هایی که در خیابان ها ، اتوبوس ها ، متروها ، پارک ها و مغازه ها می بینی ، نخواهی داشت . آن وقت حتماً باید یک کمپین جدید راه بیندازیم . حتی اگر همه قوانین نابرابر هم تغییر کنند ، هنوز در این ساختار مردسالار صد ها ستم عرفی علیه زنان وجود دارد که می توان برای تغییر آنها هم کمپین داشت . مثلاً کمپینی برای ایجاد حساسیت در استفاده نکردن از عبارات مردسالار در زبان .
کمپین برای من تجربه آرامش بخشی بود . پیش از این وقتی در تجمعات دانشجویی یا زنان فریاد می زدم ، کافی بود فقط چند ساعت بعد به همان مکان برگردم تا احساس بیهودگی کنم . همه آن شور و شوق جایش را به زندگی روزمره داده بود . درهایی که ما برای عبور از آنها تلاش می کردیم ، دوباره باز بودند، مکان هایی که برای حضور در آنها کتک می خوردیم پر ازآدم بود و آدم ها سرگرم کارهای روزمره شان .حتی گاه فاجعه به آنجا می رسید که ما می رفتیم و جمعه تلویزیون کسانی را نشان می داد که پشت همان سردر دارند به ریش همه مان می خندند و با هر صفتی که می خواهند توصیفمان می کنند . اما حالا وقتی می خواهم از جمعی امضا بگیرم که قبلاً درباره کمپین شنیده اند ، یا حتی آن را امضا کرده اند ، وقتی برگه های امضا را از کیفشان در می آوردند و می گویند من پانصد امضا جمع کرده ام ، تو چندتا ؟ وقتی که افراد برای جمع آوری امضا داوطلب می شوند ،به ثمر بخشی لحظه لحظه ای که در تلاش برای کمپین سپری می کنیم ، ایمان می آورم.