عکس ها و اسم ها جلوی چشمم رژه می روند.احمد قصابان , مجید توکلی و احسان منصوری و... می ترسم از این دنیای مجازی لعنتی که به اندازه , دنیای واقعیتان ترسناک است . می ترسم که بازهم نوشته باشند , علی عزیزی دیگری را هم گرفته اید . می دانم که معصومه منصوری را هم برده اید اوین پیش پدرش تا دیگر بی تابی نکند. می ترسم اگر سایت ها را بازکنم , بخوانم که زهرا بنی عامری دیگری را هم کشته اید .کردهای دیگری را هم بازداشت کرده اید . مادر پیر دیگری را هم کتک زده اید .راستی حکم های اعدام و سنگسار جدیدتان را کی صادر می کنید ؟ می ترسم اگر تلفن را جواب دهم , بشنوم که دلارام را به زندان برده اید . می ترسم , پایم را از خانه بیرون بگذارم . می ترسم اگر به دانشگاه بروم , همکلاسی هایم را نیابم . راستی این اوین لعنتی چه قدر با ظرفیت است ,که همیشه برای دوستان ما جای خالی هست ؟!
به نوشته های دلارم و مازیار زل زده ام .خسته ام از این دور سیاه نوشتن درباره بازداشت که روزی نویسنده ای و دگر روزی , موضوع نوشته . می گویند آخر خط, روز است و پنجره های باز/ و هوای تازه /و اجاقی که اشیای بیهوده در آن می سوزند/ و زمینی است که ز کشتی دیگر باور است / و تولد و تکامل و غرور ...
می خواهم فریاد بزنم در همین فضای مجازی لعنتی تان که سانسور مرتب تکرار می کند , خفه شو:
آی آقایان , ما هم در تجمع 22 خرداد کنار دلارام سرود آزادی می خواندیم , پس ما را هم زندانی کنید
مگر گناه دلارام چه بود جز آنکه نیروی انتظامی ای که باید از او محافظت می کرد , او را کتک زد و روی زمین کشید ؟گناه دلارام چه بود جز آنکه دستش را شکستید. گناه او چه بود جز آنکه غم خوار زنان و کودکان بی پناهی بود , که شما وظیفه تان را در حمایت از انها فراموش کرده اید.
آی آقایان نمی شنوید ؟ چه قدر گوش هایتان سنگین شده , بزگترها می گویند همیشه کر بوده اید .آی آقایان ! دوستان مان را آزاد کنید .